X
تبلیغات
دلم گرفته ای همنفس پرم شکسته دراین قفس

دلم گرفته ای همنفس پرم شکسته دراین قفس

دلم گرفته ای همنفس پرم شکسته دراین قفس تواین غبارتواین سکوت چه بیصدانفس نفس

 


دوستت دارم.به نامردی همه نامردا قسم، قلب بیرحمت رو دوست دارم.
ولی خیلی دیره برای شکستن غرور..منتظرم..منتظربرای اشاره ای ...برای حرفی ...
دوستت دارم عزیزم.خیلی زیاد.نمی دونم چرا امشب حس می کنم تو هم دوستم داری.تو هم هنوز بهم فکر می کنی.گرچه شاید اینطور نباشد.گرچه ذات مردها با زنها خیلی فرق می کنه.من این تفاوت رو درک می کنم و این حقیقت رو پذیرفتم.ولی و فرق داشتی.با همه مردهایی که می شناختم فرق داشتی.کسی که با اولین نگاه عاشقش شدم یه مرد مهربون و احساساتی بود.مردی که می توانست همزمان با مردانگی اش احساساتی باشد.چهره ی سردت رو دوست داشتم.همونطور که لبخندت رو دوست داشتم.نگاه پر تمنایت رو دوست داشتم.همانطور که اخمت رو دوست داشتم.دستای گرمت وقتی روی گونه هایم می نشست.چقدر دوست داشتم توی آخرین دیدارمون نوازشم کنی.ولی اینکارو نکردی.اون روز خیلی از هم دور بودیم.خیلی خیلی دور.همه چیز فقط دوستانه بود.یک دوستی معمولی.هیچ عشقی بینمون نمونده نبود.من بودم و تو و یه احساس خشک دوستی.کاش حداقل اون دوستی معمولی بینمون می موند.دارم می میرم.منتظر یک نشانه ام.یه اشاره.فقط یک اشاره...بهم بگو... بگو هنوز بهم فکر می کنی.بهم دروغ بگو.بگو هنوز بهم فکر می کنی.دلم برایت تنگ شده پسر.دلم برای گرمی دستات تنگ شده وقتی دستای خیلی سردمنو می فشرد.برای گرمی لبایی که گاهی گونه هامو می بوسید.برای وقتایی که شیطونی می کرد و من ندید می گرفتم و به روی خودم نمی آوردم.شیطونی هایت رو هم دوست داشتم.دوستت داشتم. دوستت دارم.چرا برای فرار از واقعیت کاری کردم که نباید می کردم و الآن.....؟خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد پسر.بهت گفته بودم که نمی تونم فراموشت کنم..بهت دروغ نگفتم.حالا نگاهم کن.چقدر از اون روز یگذره؟هنوز برام تازه است.مردم .... مردم از تنهایی.منو کشتی تو...عاشقم کردی...تنهام ....خیلی تنها.خیلی زیاد تنها...تنها دنیا آمدم، تنها زندگی کردم، نذار تنها بمیرم.حتی اگه داری منو می کشی، نذار تنها بمیرم.بمون تا آخرین لحظه عمرم.بمون تا توی دستانت بمیرم.نمیدونی چه آرامشی دارن.نمی دونی آغوشت چقدر آرامش داره.نمی دونم چرا بدترین لحظاتی رو که برایم بوجود آوردی به خاطر نمیارم.لحظه های انتظار و اضطراب...فقط لبخندت به یادم مونده.و لبخند من و ثانیه هایی که با هم بودیم.با هم گذروندیم.اولین روزی که همدیگرو دیدیم...

 

خیلی قشنگه که می تونیم تموم احساس همدیگه رو بدون هیچ حرفی بفهمیم..

 

**اینا رو مخصوص تو نوشتم:

@@@

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود . اهل زمین نبود.دلش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود..

@@@

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..

@@@

زندگی اجبار است مرگ اخطار است دوستی فقط یکبار است اما جدایی بسیار است ..

@@@

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه..(البته بهتره بهشون بگی که مال یکی دیگه ای به جز من..)

@@@

زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن .... بخشیدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن ..

@@@

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغازش سراسر بندگیست گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درمانی ندارد، بی دواست گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناست..

@@@

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد ..

@@@

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته ... من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی ..

@@@

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ..

@@@

در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد... در یک ساعت می شه یک نفر رو دوست داشت و در یک روز فقط یک روز می شه عاشق شد ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد ..

@@@

هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست ..

@@@

بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان چشمت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست. .

@@@

ای کاش از بدو تولد کور بودم تا که هیچگاه دریای عشق را در چشمان ملیح و فریبایت نمی دیدم..

@@@

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه ..

@@@

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان. .

@@@

پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست...هر وقت تونستی با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل جدید براش ساختی هنر کردی..

@@@

درشیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک ابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است...

@@@

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نمیکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نمیکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم..

@@@

عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی دارم می پردازم واسه همین اشتباه کوچک..

@@@

عشق از هر گل سرخی دلپذیر تر است ، اما خارهای آن قلب تو را عمیق تر از هر خاری سوراخ می کند ..

@@@

ارزویم این است/نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد/نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز/و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی/ آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد/ و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت می خواهد.

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 16:53 توسط تنهای تنها| |

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد

و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم


و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون

دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:25 توسط تنهای تنها| |

 

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب 

 آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم 

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد 

 وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه 

 پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم 

 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت 

 و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم 

 که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو؟

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 2:2 توسط تنهای تنها| |

از قدرت وزیبایی جوانیت لذت ببر ویادت باشه قدر قدت وزیبایی جوانییت را نمیفهمی تا وقتی رنگ ببازه.اما باور کن 20 سال دیگه وقتی به عکسات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابرت قرار گرفته وچقدرظاهردل انگیزی داشتی اینو الان متوجه نیستی... تواینقدر که فکرمیکنی چاق نیستی.... دل نگران آینده نباش نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش برای تومثل آب خوردنه...مشکلات واقعی زندگی چیزایی هستند که هرگز به خاطرنگرانت ختورنکنه مثل مشکلاتی که در یک ساعت معمولی در یک روز معمولی هفته تو رو به خودت میپیچونه... هرروزحداقل دست به کاری بزن که ازش میترسی...آواز بخون...بااحساسات ودل مردم با بی احتیاتی برخورد نکن وباکسانی که باتواینطوربرخوردمیکنند کنارنیا ...راحت باش...وقتتو باحسادت تلف نکن گاهی انسان پیشه گاهی عقب ترازدیگران/ این یک قاعده است ودراتنهای راه به خودت ایمان داشته باش تعریفهایی که ازت میشه به خاطربسپار و اهانتها رافراموش کن واگه در این مورد موفق شدی به منم یاد بده محبتهاودلدادگی ها را حفظ کن وعملکردحساب بانکی تو بریزدور ... سعی کن اگه نمیدونی بازندگیت چیکارکنی احساس گناه به خودت راه ندی خیلیاهستندکه در 20 سالگی هنوز نمیدونن وخیلیا هستند که 40 سال دارن وهنوز نمیدونن... زیادمشورت کن... بازیر دستات مهربون باش روزی دلت براشون تنگ میشه... شاید ازدواج کنی شایدم نکنی شاید بچه دار شی شایدم نشی شاید در40 سالگی طلاق بگیری شایدم 75سالگرد ازدواجت رو جشن بگیری وبلندشی برقصی... به هر حال هرکاری میکنی زیادبه خودت سخت نگیر وخودتو سرزنش هم نکن .... انتخابای تو در زندگی مثل دیگران فقط یه شانس وفرصته ... از بدنت لذت ببر هرطوری میتونی ازش بهره بگیر از نظر دیگران درباره بدنت نترس جسمت باارزشترین ابزاریه که در اختیار داری به هرحال از خوندن مجلات زیبایی پرهیزکن چون باعث میشه حس کنی تو زشتـــــــــــــی... پـــــــدر ومـــــــــادرت رو بشناس هرگز نمیدونی کی اونا ر از دست میدی با خواهر وبرادرانت مهربان باش اونا بهترین رابطه تو با گذشته تواند وبه احتمال فراوان در آینده نیزهمراهت خواهند بود... اینا درک کن که دوستان میاند ومیرند ولی معدودی رو که ارزش دارند نگه دار... سعی کن فواصل جغرافیایی وتفاوت دیدگاه ها را کم کنی چون هر چه از سنت میگذره بیشتر به کسانی که در جوانی میشناختی نیاز پیدا میکنی ....میتونی در نیویورک زندگی کنی اما قبل از اینکه بهت زیاد فشار بیاره اونجا رو ترکش کن میتونی در شمال کلیفورنیا زندگی کنی اما قبل از اینکه زیاد بهت خوش بگذره اونجا رو هم ترک کن... سفرکن ....زیاد به موهات ور نرو وگرنه در 40 سالگی 85 ساله به نظر میرسی .... دقت کن به کی نصیحت میکنی ولی در قابل نصیحت صبور باش نصیحت شکلیست از بین حضن وپندبه دیگران .مانع از نابودی دیگران میشه اونا جــــــــــــــلا میده و زشتـــــــــــــیهاشو از بین میبره وباعث میشه بیش از ارزش واقعیش از اون لذت ببری ودر آخر(( به هر حال درتنــــدبــــــــادحوادث زندگی مـــــــواظــــــــب خودت باش))

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:45 توسط تنهای تنها| |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروزروز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!

تولـــــــــــــــــــــد مبـــــــــــــــــــارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

تولدت مبارک فرشته ی زمینی

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 15:15 توسط تنهای تنها| |

 

سلام دوستای گلم دلم براتون خیلی تنگ شده بود من برگشتم  ممنون از همگیتون که تنهام نمیزاشتین داداشاوآبجیای گلم دوستون دارم  

اینم آپ جدید

  

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه نمیتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و جای بوسه های گرمت هنوز روی گونه هام و تنم هست و حسش میکنم.. آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم..

بازگشتم....با روحی خسته و قلبی شکسته

و صدایی که بغض "بی او بودن" بر آن نشسته!!!

هوای چشمانم بارانی است


از تکرار حالا و امروز و امشب خسته ام.....می خواهم به جایی دورتر

 ازفردابروم...جایی که هیچ حدی میان من و خیالش نباشد


آه که روزگار چه بی رحم است!!!

چه غریبانه دقایقم را به مسلخ عشق کشاند

آنقدر تنهایم که حس می کنم یاسهای باغچه هم از من رو بر می گردانند

آنقدر احساس غریبی می کنم که حس می کنم خورشید

هم گرما و طراوتش را از من دریغ می کند و مرا به دست سایه ها سپرد


خسته ام ...آنقدر که بی دلیل همه اتفاقات را پذیرفته ام

بدون هیچ تفکر و اندیشه ای چشمهایم را به روی همه چیز بسته ام

و باز هم من ماندم و حصاری از سکوت


در این روزهای غریب دلتنگی باز هم به نوشتن پناه آوردم

خود را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی صدا می گریم

بی صدا اشک می ریزم،

بی صدا نامش را بر زبان می آورم و بی صدا می میرم


هیچکس بغض فرو خورده ام را نفهمید....هیچکس

از پشت پنجره سکوت چشمهای اشکبار و قلب خسته ام را ندید

می خواهم برگردم به عالم بی خبری!

نمی دانید چه خواب آرامی بود!!! بی خبری مطلق

کاش این خوابم را بیداری نبود

و اینک حسرت سراب خواب بر همه حسرتهایم افزون شد

می روم......می روم با خدا درد و دل کنم.....سر در آغوش

مهربان و امنش بگذارم و برای تمام دلتنگیهای خود گریه کنم

 

 

سالگرد ازدواج

زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم شام چی داریم؟

روز مرد

زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد

40 روز بعد از تولد بچه


زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟

مرد: با دهان پر:نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟

40 سال بعد


زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟؟؟؟

2 ثانیه قبل از مرگ

زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم

مرد:نمیدونم چرا اینقدر گشنمه!!!

وصیت نامه


زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر

من...

و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت


مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 19:25 توسط تنهای تنها| |

 

 

 

 

 

 

آنکه بامن شدبه غربـــــت آشـــــــــنا یادش بخیـــــــــــــــــر

شدزمن بادیده ی گریان جــــــــــــدا یادش بخیـــــــــــــــــر

سلام

سلام به همه ی دوستای گـــــــــل وعزیزم

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه

یه تشکردرست وحسابی به همتون بدهکاربودم بخاطر نظرای خوشگل

 و حضور گرمتون تو وب من

داداشیا وآبجیای عزیزم از همتون ممنونم

ومرسی از این که تنهام نمیزاشتین

دوستـــــــــــون دااااااااااااااررررررررممممممممم از ته ته دلـــــــــــــــــــــم.....

حالا بریم سر اصل مطلب!!!

راستش من که ترک همه چی روکردم حتی بهترینم

 که همه زندگیم بودو خیلی دوستش داشتم

واسه یه مدتی هم دارم وبمو ترک میکنم نمیدونم تاکی !

ولی ایشالله که زیاد طولانی نشه چون یه جورایی بهتون عادت

 کردم دوستون دارم و دلم واسه همتون تنگ میشه. امیدوارم وقتی

 برگشتم منو فراموش نکرده باشین وبازم با کامنتای زیباتون

 خوشحــــــــــــــالم کنین تواین مدت گاهی یه سری به وبم

 بزنین اونم مثل من تنهاست. بهتون عادت کرده اگه چندروز

 نبیندتون حسابی دلتنگ میشه!!!

دوستای گلم دلم واسه همتون تنــــــــــــــــــــــــگ میشه

 واسم زیاد دعـــــــــــا کنین من خیلی به دعاتون احتیاج دارم

مواظب خودتون باشین

باااااااااااااااااااااااااااای

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینم پســــــــــــــــت آخــــــــــــــــــــــــــــــرم تواین مدت

 

 

جدایی رانمیخواستم خداکرد.نمیدونم چه نامردی دعا کرد.که منو از تو.تورو از من جداکرد!!!

 

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سكوتی سنگین ما به هم بر خوردیم
تو برای دل من آن غروب غمگین آن سكوت سنگین
من برای دل تو آن بهار زیبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته

من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم

من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم
تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی
دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
بی خبر گشت اسیر
من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم
كاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من
كاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من
حیف می دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ای عزیز سفر کرده بیـــــــــــــــــا که دلم تنگ است از همه کس از همه چیز

تو...تو بیـــــــــــــــــا وشهرتاریک دلم رابانور چشمانت چراغان کن.

توبیـــــــــــــــــا که زندگی باتو زیباست تو بیـــــــــــــــــا و بانگاهت مرا به شهر آزوهایم ببر

توبیـــــــــــــــــا که به جز تو غم دل باکس نتوان گفت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟

دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت

دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده

دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است

دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رفت..

او هم رفت ...آری برای همیشه رفت

ای ماه نظاره گر باش تنهایی ام را. که تنهاتر از تنهایی تو شدم

ای آسمان گریان چشمان مرابنگر که چشمانم گریان تر از توست

ای عشق وسعتت را به رخم نکش نگاهی بی اندازبه وسعتت تنهایی ام

ای زندگی دیگر به آغوشت قدم نمیگذارم که برایم بی معناتر از معنایی

ای روزگار پا روی سنگ فرش امیدت دیگرپا نمیزارم که امیدم ناامیدیست دیگر

ای ادمیان از من اندیشه نخواهید که دیوانه ام دیوانه را به کدام اندیشه می خوانید

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:0 توسط تنهای تنها| |

 » لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب دل چرا ؟؟؟؟؟

دل : نمیدانم

قاضی : من هنوز چیزی نگفتم !

دل : آقای قاضی من از همین سوال های بی جواب خسته ام ...!

قاضی : ای دل چرا باختی ؟

دل : نمیدانم

قاضی : لطفا جواب بدهید ...!

دل : پس گوش کن !

» دل بعد از سکوتی پر معنا باز هم چیزی نگفت ...! «

قاضی : لطفا سخن بگوئید !

دل :چه بگویم جناب . اصلا از کجای قصه باید بگم ...!

قاضی : از جایی بگوئید که بب گناهیتان زا ثابت کنید !

» همه حاضران چشم بر زبان دل دوخته بودند اما ... ! «

دل : حرفی ندارم مرا مجازاتم کنید ...!

قاضی : اینطور نمی شود تو باید از خود دفاع کنی !

» دل تبسمی کرد به سلول انفرادی خود بازگشت ...! «

حکم جلسه اول محاکمه :

به دلیل ابهاماتی در پروده متهم ردیف اول و برای بررسی

بیشتر درمورد نکات پرونده این جلسه دادگاه

تمام و به تاریخ دیگری موکول میشود ...!

ختم جلسه ...!

چند روز بعد ...!

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب متهم ردیف اول شما باید از خود دفاع کنید

این حق شماست ...!

دل : خندید و گفت خوشحالم یکی بالاخره به من گفت تو حق داری .

مگه در این دنیا که منو شکستند من حقی داشتم .

من به بی حقی عادت دارم .

قاضی : شما اخرین دفاعیه خود را ارئه کنید.این اخرین فرصت شماست ...!

دل : اقای قاضی من برای دفاع از خود چیزی ندارم

مگر اونهایی که شکستند

و رفتند به من اجازه دفاع از حقم را دادند . نه ندادند ندادند !

در ادامه اضافه کرد :

حق من دراین دنیا جز شکست و بدبختی نبود من حقی ندارم .

و اکنون خجالت میکشم از اینها دفاع کنم .

شما بودید دفاع میکردید اقای قاضی ؟ جواب بده ؟

قاضی سکوت کرده بود و نمیدانست چه باید گفت !

» ای خدا چه دادگاه عجیبی خود قاضی هم محکوم بود «

دل گفت : از چه چیزی باید دفاع کنم از ابروی رفته از تکیه گاه

بی پناهم از گریه های

شبانه از زجه های کودکانه از چه باید دفاع کنم ....!

دل گفت : اقای قاضی تنها گناه من دوست داشتن بود البته

این هم گناه من نیست

اینرا از مادرم اموختم که به خاطر گریه های من شبها بیدار میماند .

اما من به خاطر گریه نکردن اون زجه زدم اما چه شد ؟ ها؟

مادرم همه چیز را به من اموخت

اما فراموش کرد بگه ای دل در این دنیا حتی به چشمانت هم اعتماد نکن !

» دادگاه را سکوت مرگباری فرا گرفته بود «

بغض گلوی دل را میفشرد اما او طاقت اورد !

پس شما بگویید به چه چیزی باید اعتماد کرد ؟

هیچ کس نمیدانست چه باید گفت ؟

دل گفت شما نگوئید اما من میدانم باید به دل اعتماد کرد به دل !

اما من شرمنده دلم هم شدم میدونی چرا چون عاشق شدم !

» عشق در دادگاه حضور داشت به خود لرزید «

گفت ای عشق تو چقدر نامردی

که حتی منو پیش دلم هم شرمنده کردی !

با به پایان رسیدن این جمله بغض دل هم شکست... چیزی نگفت !

زمان دفاعیه هم به پایان رسید !

همه منتظر اعلام حکم بودند ...!

ایا چه میشود ؟

اعلام حکم :

لطفا همه به احترام دادگاه برخیزید !

طبق ماده تقدیر بند سرنوشت تبصره خیانت متهم ردیف اول یعنی جناب دل

به قصاص نفس یعنی اعدام و

متهم ردیف دوم یعنی عشق ازاتهام وارده عفو و آزاد میشود ...!

قاضی : شما اعتراضی دارید ؟!

دل : شما اشتباه کردید درهیچ جای دنیا مرده را نمیکشند !

قاضی : منظور ؟

دل : من سالهاست که مرده ام . نه اعتراضی ندارم !

تعجب نکنید این چیزه عجیبی نبود در دادگاهی که حکم مارا سرنوشت

میدهد نباید توقعی داشت !

شما بودید چه حکمی میدادید ؟

ختم جلسه دادرسی!  

 

وقتی چشمات پُره اشكه * یاد چشمامو بكن


وقتی آسمون گرفته * یاد گریه های شبهامو بكن


وقتی برف داره می باره * یاد عاشقت بكن


وقتی عكسمو می بینی * یاد بی كسیم توو غربتو بكن


بی وفایی مال من نیست * زمونه وفا نداره


به خدا دست خودم نیست * كه چشات داره می باره


یادمه قول و قرارم ، * یادمه وفا ندارم


یادمه بِهِت می گفتم * با جدایی كار ندارم


می دونم همه اینارو * اما چاره ای ندارم


به خدا می خوام كه باشم * اما هیچ راهی ندارم


به خدا یادم می مونه * همه حرفای قشنگت


زیر بارون راه می رفتیم * تو با چتر آبی رنگت


به خدا یادم می مونه * آغوش گرمی كه داشتی


هیچ موقع یادم نمیره * منو تنها نمی زاشتی


قربونت برم عزیزم * كه باید تنها بمونی


می دونم جدایی سخته * اما تو باید بتونی


من به خاطر خودِ تو * دل از عاشقی بریدم


من واسه اینكه تو باشی * دست از عشق تو كشیدم


نمی دونی كه شب و روز * واسه من فرقی نداره


نمی دونی وقتی نیستی * جسم من ، روحی نداره


نمی دونی واسه موندن * دیگه هیچ راهی نمونده


نمی دونی، كه می دونم * دلم از مهر و وفا بویی نبرده


آخرِ قصه تلخو * فقط عاشقا می دونن


خدایا ، كاری بكن تا * عاشقا ، كنار هم عاشق بمیرن

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:22 توسط تنهای تنها| |

دلم گرفته جدایی 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:34 توسط تنهای تنها|

 ثروت موفقیت عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید به آنها گفت: « من شما را

نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به 

شما بدهم آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟ 

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم

منتظر می مانیم  عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد

.شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم

 زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به 

پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است،

حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.

شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه

مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟


فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: 

« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟

او مهمان ماست عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب پرسید شما دیگر چرا می آیید؟


پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند

 ولی هرجا که عشق  هست موفقیت وثروت هم هست

 

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:20 توسط تنهای تنها| |

دیگه واقعا تنهام.... 

خدا مارو برای هم نمیخواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ی ما مال مانیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

 تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ماباخبر بود خودش ماروبرای

 هم نمیخواست خودت دیدی دعامون بی اثربود چه سخته مال هم

 باشیم وبی هم!میبینم میری ومیبینی میرم تو وقتی هستی امادوری از

 من... نه میشه زنده باشم نه بمیرم... نمیگم دلخور از تقدیرم... اما

 تومیدونی چقدردلگیره این عشق... فقط چون دیر بایدمیرسیدیم داره

 رودست ما میمیره این عشق...تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت 

ما باخبربودخودش ماروبرای هم نمیخواست خودت دیدی دعامون بی

 اثربودخدا مارو برای هم نمیخواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ی ما مال مانیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:3 توسط تنهای تنها| |

 

منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم/آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم


منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم/روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری/خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری


کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری/تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری

توی آغوش تو آرامش محضه/منو با خودت ببر حتی یک لحظه/بغلم کن منو بردارببرم دور


ببرم از این زمین سرد و ناجور/وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود


واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود/توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان


این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن/وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته


صدای هق هقت رو پس کی شنفته/توکه میگی پیشمی تالحظه مرگ


این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته/توی آغوش تو دیگه تنها نیستم


هر نفس اسیر دست غم ها نیستم/دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام


واسه موندن دیگه با بها بهانه ام/توی آغوش تو از درد خبری نیست


ازدروغ وحرفهای زرد اثری نیست/نمی بینی کسی از هراس نونش


جلوی حرف ناصواب بنده زبونش/توی آغوش تو آرامش محضه


منو با خودت ببر حتی یک لحظه/بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور


ببرم از این زمین سرد و ناجور

 

توی آغوش تو...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 17:36 توسط تنهای تنها|

 

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه میباریدوبعد از

  رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت گنجشگی که هر روز از کنار پنجره

 با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان

 چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از

 دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد وبعد از

 رفتنت دریا چه بغضی گرفت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم

 تو هرگز یاد من را با غرور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمهای زیبای تو برگرد ببین که

 سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه  طوفان بهر و پرسش وتردیدکسی از

 پشت قاب پنجره آرام   و زیبا گفت تو هم در حضور این دلهای پاک بگو بگو که در راه

 عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که

 بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های یک دل یعنی غصه ای از جنس

 بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگیمان هاست برای شادی

 وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 23:25 توسط تنهای تنها| |

گنجشک با خدا قهر بود…

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

 

 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 15:49 توسط تنهای تنها| |

Design By : Night Melody